صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
" مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران . نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد دعایم کن ... دعایم کن که من محتاج محتاجم !! "
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
زجر عشق... کاش فراموشت مي کردم کاش اين افکار زجر آور مرا رها مي کرد کاش هيچگاه تو را نديده بودم کاش زمان متوقف مي شد عشق تو مرا زجر مي دهد تو نمي فهمي نمي خواهي که بفهمي عشق تو مثل کنه ايست که به قلبم چسبيده کاش مي توانستم عشقت را دور بيندازم کاش هيچ وقت آنروز که در برابرم سبز شدي با آن لبخند آتش برانگيزت , نمي آمد آتش عشق تو دارد مرا مي سوزاند نمي خواهم عاشقت باشم نمي خواهم عاشق تويي که از عشق هيچ نمي فهمي باشم کاش عشق تو مرا رها مي کرد زجر عشق تو , ويرانم کرده چرا مرا عاشق خودت کردي چرا آن لبخند آتش گونه ات را نثارم کردي چرا عشقت مرا رها نمي کند چرااااااااا نمي توانم آسوده باشم خواب را بر چشمانم حرام کردي زجرم مي دهي عشقت زجرم مي دهد زجر.....
اين چه عشقيست؟؟ خدايا من دلم را به تو سپرده بودم.ازتو خواسته بودم که دروازه هاي دل پر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني. کسي که بتوانم در دنياي پر از عشق او گم شوم وخود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من داردو احساسي که خود نسبت دارم نبينم. و اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق کني. اما چه سود؟ کاش توانايي بيان احساساتم را داشتم کاش زبانم از بيان ان عاجز نبود کاش او را با لبخندي از عشق سر مست وجود خود ميکردم کاش ميدانست که انتظار در زندگي پر احساس من به پايان رسيده ومن تفاوت اين احساس را که تنها نسبت به او دارم با تمامي احساسهايي که در زندگي ام داشتم باور کرده ام اما چه سود؟ اي کاشهاي من هرگز به حقيقيت تبديل نميشودهرگز. خدايا نميدانم چرا با من اينگونه کردي.من تورا باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي.کليد دروازههاي دلم را نيز به همين دليل به تو سپردم. اما چه سود؟ اينک که تو آن را باز کرده اي نميتوانم جوابگوي آن باشم چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي. زندگيام به سويي ميرود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟ چرا نميتوانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را پراز نشاط کند؟ چرا قادر نيستم نه دلم را باز پس گيرم نه رهايش سازم تا با تپشهاي تند وبي اندازه اش مر ابه سمت دنياي متفاوتي بکشاند؟ زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشدبپردازم ميخواستم رنگ عشق رابه زندگي ام بزنم. ميخواستم زندگي سياه و سپيدم را با آن رنگي کنم. اما حالا زندگي من با وجود عشق تنها رنگي که در آن به چشم ميخورد سياهي است. وقتي صدايش را در وجود خود مرور ميکنم مي بينم در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود. صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت و آرامشي که ميتوانم تا ابد آن را از خود کنم. ميدانم که او نيز احساسي همانند من دارد.دوستم داردو دلش را با همه وجود به من داده است. اما خداوندا من قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه هيجان بيشتري ميتپد نيستم.اما ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق او نيست.خداوندا راهي براي من نمانده مرا ياراي مقابله نيست دلم مرا ميکشاند تا به سوي عشق او پرواز کنم. اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم چون ميدانم هرگز نميتوانم به آن پاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم. کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي تپيد که مجبور باشم تا اين تپش را در نطفه خفه کنم. کاش هرگز از خدا نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد. اما صد افسوس که اين اتفاق افتاد ومن در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي بدست آوردنش را داشتم.ميدانم که روزي پشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم. زماني آرزو ميکردم واز خدا ميخواستم که عشق را در زندگيم وارد کند اما خدايا چرا حالا؟ چرا زماني که با سختي هاي زندگي ام دست و پنجه نرم ميکنم آن راکه برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟ نميدانم هيچ چيز نميدانم.حکمت تورا نيز نميدانم اما در اين لحظه آرزو دارم که به من تواني دهي وقدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم .آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم!
وقتی نیستی هر چه غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چه اشکه تو چشامه
از وقتی که رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو... خاطراتت تنها باقی مونده از تو... وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجود... کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم...
در جوانی قصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفص ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد آرزو دارم شبی عاشق شوی... آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خورددهای سرد را می رسد روزی که بی من سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
دوستی اتفاق است جدایی رسم طبیعت طبیعت زیباست نه به زیبایی حقیقت حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی جدایی سخت است نه به سختی تنهایی
بار الهی من از این چرخ شکایت دارم از دل خون شده خویش حکایت دارم ظلم می بینم و بنگر که چه طاقت دارم هوس مرگ ز هر لحظه و ساعت دارم من چه کردم به تو ای چرخ جفا پست رحم کن رحم که از ظلم تو پشتم شکست
هنگامی که حیاط از زمزمه لبریز است و زمین آسمان را در آغوش فشرده و گلها و کودکان ناگزیر از شاد زیستن اند: دشنامی به دشمن کامی خویش می فرستم جز به لغت سزاوار نیستم.... برگرد! برگرد تا سکوتم با زمین غمگین به سخن آید و قهرم با آسمان سهمگین به آشتی بیانجامد زمین و آسمان من نگران تواند برگرد عشق من!
عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
و شب بلورین من معصومانه شکست با حجم سنگ های غرور تو!!!
سبب گر بسوزد مصبب تو هستی سبب ساز این جهان تو هستی در این حال مستی صفا کرده ام تو را ای خدا من صدا کرده ام از این روزگاری که من دیده ام چه شبها خدایا خدا کرده ام
گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش!!!
هم اکنون راه شهر دوست میرم که گر میرم هم اندر راه میرم غریبان را غریتان یاد دارند که ایشان یکدگر را یادگارند غریبانی که حالم را ببینند زمانی بر سرم آرام گیرند خدایا چاره بیچارگانی مرا جز مرا چاره تو دانی
ای زندگی؟ ای که با نگاهی به چشمانم همه چیز را میفهمی همان چیزها همان حرفها آن کلامی که دوست داری بگی ولی غرور یا چیزی مانع میشه که من آن کلام زیبا و حرفهای دل نشین و قشنگ را بشنوم آخه چرا؟ ( لعنت به این غرور )
ای محبوبم شب فرا رسید و ناله و حسرتها و آرزوهایم مرا صدا زدند و یاد تو که به نازکی خیال بود در دریای متلاطم شک و تردیدهایم دربدر گردید از گذشته ام سایه ای بیش نمانده که آنهم الفت و انس و زیبایی است اگر دلم مشتاق دوران حسرت و اندوهگینی بوده باشد و اگر اشک ریختن من بخاطر بر گشت ناله ام بوده ای هدایتگر سر کشته گان در تاریکی شب هستی تو الان کجایی؟بلکه من کجایم؟ من قلبی طپنده در دنیای آرزوها و اشتیاقهایم هستم من روح سرگردان در صحرای غم و غصه ام قکر من بین خیالات و اوهام و آرزوهایم سر گردان شده پس نمی دانم! ای محبوبم: من که هستم و کجا هستم؟
آیا فردا تو را ملاقات می کنم؟وای از ترس دلم از فرا رسیدن فردا!
با چه شوق و سوزشی در انتظار فرا رسیدن فردا هستم؟ آه!که چقدر از فردا باک دارم و آرزومند نزدیک شدن فردا می باشم؟ او را به خود نزدیک می دیدم ولی یکباره بسراغم آمد! و شادی نزدیک شدن و قرب به او آشکار گردید هنگامیکه دعوتم را اجابت نمود. و این چنین است که گذر عمر متحمل نعمت و عذاب گردید. دلی گرم و مهربان و قلبی که آتش اشتیاق او را ذوب کرد. آیا فردا تو را ملاقات می کنم؟ تو ای بهشت عشق و اشتیاق و دیوانگی من! تو ای قبله روح من و حرکت من و غم و اندوه من! آیا فردا روشناییهای تو در شبهای چشمانم اشراق خواهند نمود؟ آه از شادی رویاهایم و آه از ترس شک و تردیدهایم. چقدر تو را ندا دادم و در ندایم و صدایم آهنگ دلسوزی و خوستن بود؟ ای امیدم:چقدر امیدواری زیاد مرا عذاب داد؟تو اگر تو نبودی!همین تو!برایم مهم نبود که چه کسی رفته وچه کسی باز آمده؟ من با اشتیاقهایم و با رویاهای دیدار و به هم رسیدن زندهام. وتو اگر بودی یا نبودی با قلب من هر چه خواهی کن. آیا فردا تو را ملاقات می کنم؟!!!
ذلیل ترین ملت اقوامی هستند که؟
کوچه و بازار شهرشون مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار میگیره! در جای دیگر میفرمایند کسی که دوست و یار و همدمی نداره جانی ناتوان داره و ذلیل تر از اون؟؟؟؟ کسی هست که دوست یا رفیق و همدمی رو که داره به رایگان از دست میده ......
به سوی که بروم و به که بگویم که در مورد تو منصف باشد؟ چونکه خوشحالی و غم و غصه ام همه اش از توست به سوی که بروم؟ نگاهی و سخنی و دست سرنوشت دو قلب را در عشق بهم نزدیک گردانید و در شبهای آرزو عشق مرا با خود همراه کرد در همان جایی که وصالت را آرزو میکرد پس از آنکه عشقت قلبم را به تصرف در آورد تو بر من بدی و نامهربانی کردی آرزو داشتم که عشقمان دوام میداشت چرا حلاوت و شیرینی عشقمان کوتاه بود و عشقت مرا آزرد؟ یک روز دوری از تو معادل سالهاست به سوی که بروم؟ از دوری تو شوق و اندوهم بسیار خاهد شد متحیر از گذشته و نا امید از آینده فقط نا کامی مرا تسلی می بخشد و شب را با ناله و اندوه و پنهان کردناشک از چشم به صبح میرساندم
هر زمانی که سپیده دم سر زد مرا یاد کن هنگامیکه سپیده دم در افق پرچمهای روشنایی را بر می افروزد وپرندگان را از لانه هایشان بر می انگیزد وبا تکرار آهنگهای بامدادی وبا سلام به پیشواز می آیند مرا یاد کن شبها را با تنهایی بسر کردم در میان دردها و بیداریم که ناگاه صبح پدیدار شد و خوشامد گفت و شب در هم پیچیده شده و محو گردید پس به یاد آوردم آن کسی را که با ما بود از پیش ما رفت هنگامیکه در محبت و بازی او را فنا کردیم و اشکم از فرط ناله هایم جاری شد پس به قلبم و ناله هایم رحمی نما و مرا یاد کن مرا یاد کن در هر زمانی که پرنده نغمه سر می دهد و در بوستان آهنگهای صفا و صمیمیت را می نوازد
میان کوچه پس کوچه های انتظار،میان بودن و نبودن،میان غرور و شکستن، سخت است معنا کردن عشق آن هم به نام تو سخت است پاک کردن یادگاری هایت بگذار در دلم خاک بخوری ــ دست نخورده ــ و یک گوشه از آن متعلق باشد به تو برای همیشه نه فقط برای دیروزم،نه فقط برای امروزم، تو را برای همیشه دوست می دارم
این آخرین کلامی است که با تو می گویم این آخرین کلام من است!!! با لبخندی از امید و تپشهای دل همه روز شاد و سلامت باشی و ازهر چیز زیبا لذت ببر. بگذار خاطرات و پژواک این همه؟ زیبایی!! در دلت باقی بماند و دلت را به هستی ببحش. (* به من و به همه ما که دوستت داریم* )
از بیرون آمدم به آینه که نگاه کردم دیدم بخار گرفته چند بار بر روی آن نوشتم عشق عشق عشق ناگهان مادرم صدایم کرد رفتم در نبود من معشوق آمد و آینه را پاک کرد!!!آنگاه بود که من نیز از صفحه روزگار پاک شدم !!!ای دوست با ما چرا؟؟؟
وقتی دلت می گیره ....وقتی دلت آواره می شه ....وقتی هیچ سر پناهی نداری .....وقتی احساس می کنی تو هفت آسمان یه ستاره هم نداری ...وقتی می فهمی که دنیا با همه قشنگیهاش زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش .....وقتی چشات پر از اشک هست ویه شونه ،مهربون برا گریه کردن نداری....وقتی چشات و می بندی و مرگ را آرزو می کنی .. اونوقت به دلت نگاه کن ،به خودت ،به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن اون وقت بگو مقصر کیه؟!
|
About![]()
سلام دوستان.من داریوش 23 ساله Archivesهفته چهارم بهمن 1387هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آبان 1387 Links
...شکسته دل (لیلا)...
کلیپ موبایل |